خرید بک لینک
یه مطلبی دو سال پیش نوشته بودم دیدم هنوزم مثل نان داغ سنگک میمونه برای همین بد نیست شما هم تکه ای ازش بردارید فقط مواظب باشید دستتون نسوزه

حتما تو ولایت باشه

چند روز پیش رفته بودم در یک مغازه پنچر گیری که باد لاستیک ماشینو تنظیم کنم دیدم انطرفتر یه ادمی روی صندلی نشسته که داره به من نگاه میکنه دیدم به نظر اشنا میاد ؛ موهاش کاملا سفید شده بود وچروک های صورتش لایه لایه کنار هم قرار گرفته بودند ؛ چشاش گود داشت خیلی خسته به نظر می اومد رفتم نزدیکتر اون منو شناخت وگفت تو فرهاد نیستی ؟ گفتم اره گفت منو به یاد می اری. گفتم واقعیتش به نظرم اشنا میایی ولی نمی دانم کجا دیدمت گفت برگرد به بیست سال پیش تو انموقع تو مغازه ابزاری سمت میدون جمال کار میکردی یادت هست گفتم اره بازم به جا نمی ارم . گفت من کریم هستم کریم ... شناختمش ؛بلافاصله همدیگه رو بغل کردیم وماچ وبوسه گفتم اون ادم کجا با اون شادابی ونشاط واین ادم کجا

یواش یواش از محل پنچری اومدیم به جایی که دو تا صندلی گذاشته بودند هوا گرم بود کریم هم ماشینشو داده بود که دو تا لاستیک نو براش بزاره ماشین کیا اسپورتج مدل 2012 بود خیلی تغییر کرده بود اون هم به من همینو گفت که تغئیر کردم گفتم حالا کجایی کار وروزگارت چطوره یادمه اون موقع ها به من گفتی دو تا بچه داری ؛ نذاشت من حرفم تموم بشه گفتم اقا فرها حالا عیال بار هستم 4 بچه دارم دو تا دختر ودوتا پسر طی این سالها فقط کار کردم وکار کردم بیش از سی وپنج سال است که دبی وشارجه کار کردم فقط گذروندیم شب وروز کردیم حتما وضعت خوب شده .چه خوبی ؛ نه پس اندازی نه دل خوشی نه خونه ای اینجا داریم . گفتم بچه هات چی بچه ها خوبند خانم چطوره ؟همه خوبند یک پسر ودخترم دانشگاه تموم کردن ویک دختر وپسر دیگم هنوز درس میخونند اونا خوبند چرا که بد باشن تا در رفاه وخوشی هستند وجای گرم ونرم دارند وهمه امکانات براشون فراهمه چه غم وغصه ای دارن پول تو جیبیشون کم نباشه خورد وخوراکشون براه باشه موبایلشون کار کنه وهمه چیز فراهم باشه براشون کافیه ؛ فکر کردی بچه های این دور وزمونه ادم هایی هستند که مثل من وشما به فکر خانواده وکار وبار باشن ما اون موقع ها نه تنها از پدر ومادرمون چیزی نمی گرفتیم بلکه کار میکردیم وکمک خرج بابامون بودیم الان نمیشه بهشون بگی بالای چشات ابرو؛ نمیشه حتی برای زندگیشون واینده شون نصیحتشون کرد

دیدم خیلی حرف داره بزنه ؛حرف هایی که تو دل خیلی کسا میتونه باشه ؛ کریم از زمانی که دوران جوانی اوز بودم میشناختم اون موقع که من رفتم دبیرستان بهروزیان اون سه سال از من جلوتر بود از اهالی بخش اوز بود اون موقع هم ادم فعال وزرنگی بود اون خیلی زودتر از من اومده بود دبی ؛ سخت کار کرده بود هر جور کاری که بگی کرده بود از رانندگی بگیر تا نگهبانی وانبارداری وفروشندگی ومغازه داری دو سه بار هم با کسانی شریک شده بود که جنس از خارج بیارن وبفروشن ؛ الان هم میگفت همین کارو میکنه ؛ خونشون تو المزهره و 115 تا اجاره میده اصرار داشت من برم خونشون اما من کار داشتم ونمی شد

ازش پرسیدم بالاخره وضعت که بد نیست؛ یه نگاه معنی داری بمن کرد وگفت تا به چی بگی وضع خوب. اینکه تواین سن وسال باید نفس گیر کار کنی تا تو این مملکت دوام بیاری وخرج ودخل زن وبچه ات فراهم کنی ؛ اینکه وقت نمی کنی هفته ای یکی دوبار سری به فامیل وطایفه بزنی اینکه تحمل میکنی زن وبچه ات هر چی بخوان بهت بگن وتو فقط لالمونی بگیری اینکه هر چی داری کار میکنی هیچ کس صمیمانه ازت راضی نیست وفقط به ظاهر میخوان که تو باشی تا اونا اینجا باشن اره واقعا اگه وضعیت خوب اینه ؛ اره من همه اینها رو دارم وخیلی هم زیاد دارم

به شوخی گفتم بالاخره زنده که هستی وسلامتی

گفت اره خیلی زیاد مثل مرده ای هستم که بزور زنده هست تا کار کنه برای این روزگار بدرد نخور ؛ فقط ارزوم اینه که اگه مردم واز این دنیا رفتم فقط تو ولایت خاکم کنند تا اگه به خیلی از ارزوهام نرسیدم حداقل به این یکی رسیده باشم

حالا اگه ولایت نشد چی شاید خانواده ات وبچه هات نخوان انجا خاکت کنند گفت برای همین وصیت کردم که فقط تو ولایت .چون حداقل تو ولایت چهار تا خواهر وبرادر وفامیل وهمشهری می ایند سرخاکت ودو سه تا فاتحه برات بخونند ویادت کنند وکلی خاطره باهات یادشون بیاد؛ تازه خاکش هم تا ابد تو جان مرده ات میمونه

دیدم بی راه هم نمیگه ودربدری وغربت وفشار زندگی مجال شوق وذوق ازش گرفته وانچه براش باقی مونده هنوز همون ولایت خاکی ومردمانش است تا اونجا سرشو بزاره زمین

ماشین هردومون تنظیم شده بود وفقط خودمون بودیم که احتیاج به لاستیک تازه وتنظیم موتور داشتیم همدیگر رو بغل کردیم تا دیدار بعد .

کی باشه وکجا باشه ؛مرده باشیم یا زنده ؛ خدا میدونه .

فرهاد ابراهیم پور /سپتامبر 2014

برچسب: نویسنده: جمشید رضایی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:15

صفحه بندی