خرید بک لینک

یکی ازهمرزم هایم درخط مقدم را ازدست دادم

زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاه است (شاملو)

امین بحرانی : حالا که رفته همه تیتر ها بوی او را می دهند؛ همه کارهای نیکش را یادآوری می کنند ، حتی در و دیوار شهر هم دنبالش می گردند و خیابان ، مسیر هر روزه او از خانه تا موزه را فریاد می کشد .

فکر می کنم کم کم آن حس خوب و همه را دوست داشتن بین ما انسان ها پس از مرگ یکی مان ، رو به پایان است و باید برویم سراغ دعواهای همیشگی ، برویم همان جا در جلسات آقایان و خانم هایی که پس از مرگمان سریعا تسلیت می گویند و سریعا برای سپردمان به خاک می آیند و صحبت کنیم و حرف بزنیم و بشنویم که شما جوان تر ها شما هنرمندان همیشه منتقد شما که از همه چی ایراد می گیرید …بله زمانش رسیده است چون یک هفته از رفتن یکی از بهترین ها گذشته است و همزمان هنرمند بزرگ کشورمان که اهل ما بود نیز پرکشیده است ، بله استاد ضیایی هم منتقد بود هم هنرمند و اصولا کاریکاتور هنری اعتراضی است …

همه از هنر و فعالیت های خوب بانوی موزه ، دختر شهر ، فعال همه گروه ها و عاشق شهر می گویند ولی نمی گویند فهیمه منتقد بود و با صحبت هایش در کنار کار هایی که می کرد باعث شده بود عده ای به راحتی نتوانند تیشه به ریشه فرهنگ و شهر و هرآن چه خوب است بزنند و ای دریغ که این دست و چشم و زبان و این قلم دیگر در بین ما نیست ولی مطمئنا روحش نظاره گر ماست تا ببیند با شهر و فرهنگ و هرآنچه خوبی است چه می کنیم .

آخرین بار که صحبت از مشکلات موجود کردیم در یکی از گروه ها خیلی دل پری داشت از زمانه و بعضی از سوء استفاده گران. دل پری داشت از همه آن هایی که دغدغه ای جز پول و پول و پول نداشتند و فرهنگ و زبان اوزی و آثار باستانی و … برایشان چیزی جز مسخره بازی نبود …

اواخر نوشتن این مطلب بودم که شایلی ( دخترو همه چیز من ) صدایم می کند ، بابا بابا و ناخودآگاه یاد پدر فهیمه می افتم که چقدر سخت است همه چیز یک پدر ، شیرین بابا ، خانه نباشد و فقط عکسش و یادهایش مانده باشد ؛

بله ما هرچقدر هم ناراحت باشیم و از تمام لحظات خوبمان با او بگوییم و حتی من بگویم « یکی از هم رزم هایم در خط مقدم » را از دست داده باشم ولی باز مثل خانواده اش نیستیم و به خصوص پدرش که دختر بابایی از دست داده است.

برچسب: نویسنده: جمشید رضایی تاريخ: يکشنبه 13 تير 1395 ساعت: 3:47

صفحه بندی