خرید بک لینک

دوبارگی سفر به کشور تاجیکستان

قسمت ششم

یکشنبه 9.2.2016

امروز صبح که از خواب بلند شدم هوا نیمه ابری بود چند روزی است که منتظرم باران بیاید و برای همین صبح ها که از خواب بلند میشم اول پرده ها را کنار میزنم ببینم خبری از باران وبرف هست یا نه هوا کمی تغئیر کرده بود . صبحانه که خوردم رفت سراغ ماشین لباسشویی تا رخت ها ولباس هایی که داشتم بشورم لباسشویی جمع وجور واتومات بود قسمت های که روی ان به روسی نوشته شده بود خواندم دو سه کلمه مثل خولودنا یعنی سرد و چند کلمه دیگر فهمیدم درجه های مختلفی نیز نوشته شده بود که نفهمیدم لباس ها داخل لباسشویی ریختم وپور ریختم و دکمه اتومات را زدم یکساعت ونیم طول کشید تا تمام شد بعدا فهمیدم باید روی 30 و40 میگذاشتم تا زودتر تمام شود بالکن کوچکی در طبقه ای که زندگی میکردم بود که در انجا یک رخت پهن کنی تاشو وجود داشت خیلی گرد وخاک گرفته بود برای همین اونو اوردم داخل وان حمام وانرا خوب شستم بعد بردم تو باکن ورخت را روی ان پهن کردم ابرها بیشتر شده بودند اما هنوز خبری از باران نبود . امروز حوصله بیرون رفتن نداشتم واشتیاق پیدا کرده بودم یک نهار درست وحسابی برای خودم درست کنم

من معمولا بسیاری از مناسبت ها یادم میمونه بخصوص مناسبت های مهم مثل تولد یا درگذشت عزیزان .امروز سالگروز درگذشت پدرم بود برای همین زنگ زدم به سمامان که از مغازه حمید اقا چند جعبه شیرینی بگیره که به این و اون بدهم گفت که تا شب میارم . اتفاق دیگه ای که امروز افتاد از تهران خبردار شدم که کتاب مجموعه جدید شعرهایم بالاخره بعد از ماهها چاپ ومنتشر شده است واین خبر خوشحال کننده کنار ان سالگروز درگذشت پدرم نوعی نوستالوژی غریبی ایجاد کرده بود . بیشتر این مجموعه شعر مربوط به چندین سال قبل بود واکنون منتشر میشد . خبرش را به خانواده وچند نفر از دوستان در تاجیکستان دادم . این خوشحالی که هر فردی مثل من میتواند داشته باشد تسکین خوب و لطیفی است که هر کسی شاید تجربه کرده باشد .

نهار ساعت 4 بعد از ظهر خوردم هوا بسیار خوب شده بود وتمام ابری بود سامان برای نهار نیامد برای همین مقداری هم برای او گذاشتم تا اگر شب امد بی شام نماند . ساعت حوالی 5 بود که سامان امد چایی دم کردم وسیگاری کشیدیم واز خانه زدیم بیرون رفتیم سر خیابان دام پیچت نبش ساختمان بلند اشیانه در حال قدم زدن بودیم که باران شروع به باریدن کرد اولش تند نبود اما هر چه میگذشت باران بیشتر میشد بی چتر تو باران کلی راه رفتیم نیم ساعتی چرخی در خیابان زدیم وبرگشتیم روبری خانه که در اصل روبروی سوپرمارکت ستاره بود . انطرف خیابان یک قهوه خانه کوچک وجمع وجور وفقیرانه ای بود که دم درش نوشته بود ترب خانه . هوا کاملا سرد شده بود توی این هوای سرد یک نوشابه گرم و کباب ششلیک وغذای محلی تاجیک واقعا به ادم می چسپد . در پستوی این قهوه خانه که یک اطاق بود با چهار تا میز وچند صندلی پلاستیکی مشتری چندانی نداشت فقط در قسمت ورودی یکنفر نشسته بود که او چند استکان عرق تاجیکی خورد ورفت . من وسامان بودیم وچند کارمند که انجا کار میکردند یک زن روسی تبار تاجیک که بسیار محجوب ومتین بود امد نزد ما وپرسید که چه میخورید سامان که اشنایی بیشتر از من داشت سفارش داد .چون غذاهای کبابی همان موقع اماده میکنند کمی طول کشید تا کباب بیاورند تا امدن کباب خودمان را با چیزهای دیگه مشغول کردیم .لوا چند بار امد ورفت کمی از خودش و حقوقش وزندگی اش پرسیدم .برخلاف بعضی از زنها که گلایه داشتند از زندگی اش با خوبی یاد میکرد ومیگفت نغز است وبا شوهر وبچه هایش زندگی خوبی دارند ماهی 700 سامانی معادل 350 درهم حقوقش برای یک ماه بود و صبح از ساعت 9 تا ساعت 8 انجا کار میکرد . به خودم میگفتم که این زنها واین مردم چگونه با این درامد کم زندگی میکنند وزنان اینهمه سخت کار میکنند وتازه راضی هم هستند اما بعضی از زنان ایرانی وخاورمیانه ای فقط بلد هستند که نق بزنند ومدام در حال چشم وهم چشمی هستند وباز با وجود این همه امکانات باز راضی نیستند .تازه خیلی از این زن ها از خودمونی گرفته تا غیر خودمونی حتی کار هم نمیکنند اما زورشان میاد یک غذای درست وحسابی برای خانواده اشان درست کنند . باید اینگونه ادم ها بیایند اینجا و ببینند وزندگی کنند وبا این مشکلات دست وپنجه نرم کنند شاید قدری قدر زندگی خوبشان را بدانند .

در این فکرها بودم که کباب را اورد . جاتون خالی کباب ششلیک خوبی بود وخیلی چسپید . کل چیزهایی که خوردیم شد 65 سامانی که ده سامانی هم انعام دادیم . ما خوشحال لوا خوشحال و زمین وزمان هم از این هوای بارانی خوشحال . .

از فهوه خانه که بیرون زدیم دوباره چرخی تو خیابانها زدیم زمان برگشت به سمت خانه دیدم یواش یواش چیزهایی مثل برف از اسمان می بارد وبرف های سوزنی بود . ساعت 8 برگشتیم منزل شوفاژ روشن کردم پرده ها کنار زدم تا اگه برف شروع به باریدن کرد بی خبر نمانم . تلویزیون روشن کردیم وبه اتفاق سامان نشستیم برای گپ زدن .تخمه افتابگردان رونق بیشتری به هم نشینی ما میداد . یکساعت بعد من وسامان هوس چایی کردیم و با قوری برقی بعد از چند دقیقه چایی اماده شد .با هم گپ زدیم تا ساعت دوازده که من رفتم خوابیدم .

ساعت سه شب بود که از شدت عطش از خواب بیدار شدم دیدم سامان تو خواب ناز است .رفتم کنار پنجره دیدم برف شروع به باریدن کرده کلی ذوق کردم برای اینکه مزاحم خواب دوستم نشم رفتم اشپزخانه جمع وجوری که داشتم قوری برقی را روشن کردم صندلی اوردم کنار پنجره زیر سیگاری را گذاشتم کنار پنجره نیم گشوده وبا لذت تمام به برف هایی که از اسمان بر درخت وزمین می نشست نگاه میکردم این اولین باران واولین برف بود که از زمانی که به شهر دوشنبه امده بودم می امد. چند چایی وچند سیگار همراهان من در ان شب برفی شدند ومثل کسی که به ارزوی مهمی رسیده باشد ودیگر دغدغه ای ندارد و شوق وذوقش را کرده است به رختخواب رفتیم . احساس میکردم یک شبانه روز به معنی واقعی زندگی کرده ام وچه چیزی بهتر از این .

برچسب: نویسنده: جمشید رضایی تاريخ: جمعه 17 ارديبهشت 1395 ساعت: 5:01

صفحه بندی