خرید بک لینک

دوبارگی سفر به کشور تاجیکستان

قسمت چهارم

7.2.2016 یکشنبه

امروز روز تعطیل است هوا کمی سرد است اما افتابی است صبح زود بلند شده بودیم ومیخواستم سری به کاخ نوروز بزنیم .به اتفاق سامان با ماشینش اپل المانی که بیش از ده سال از عمرش میگذشت وکوه وکمرهای زیادی طی کرده بود وبه سروصدا افتاده بود و هم بارکش بود وهم مسافربر به سمت کاخ نوروز حرکت کردیم . ماشین را ان حوالی پارک کردیم وبه سمت کاخ نوروز حرکت کردیم چند عکس از محوطه گرفتیم ومیخواستیم به سمت بالا برویم که مامور دم در کاخ گفت نمی توانید بروید. گفتیم چرا ؟ گفت امروز ادیخ (ادیخ به نظرم روسی وبه معنای تعطیل است ) است یعنی امروز یکشنبه است وتعطیل است . دست از پا درازتر برگشتیم سمت ماشین. از انجا سری زدیم به مغازه حمید اقا که ایرانی و فامیل اقا سامان است .

حمید اقا که تجربه تجارت دارد وبه اتفاق خانواده در شهر دوشنبه زندگی میکند ؛ یک قنادی راه انداخته وشیرینی ایرانی ومشهدی در منطقه 46 درست میکند مغازه اش در زیر یک ساختمان واقع شده که روبرویش فضای خیابان وفضای بازی کودکان است. محله ای متوسط نشین وشاید هم فقیر چون از تیپ ادم ها ونوع پوشش وساخت وسازها و لباس هایی که از همه ی در وپنجره ها اویزان بود وضعیت محله را بیشتر مشخص میکرد. به نظرم این منطقه شامل ادم ها ومردمی بود که احتمالا از شهرهای اطراف امدند وطی چند سال گذشته یواش یواش از اهالی شهر دوشنبه شده اند . در مغازه حمید اقا که یک شریک ایرانی بنام فرهاد ویک شیرینی ساز ترک زبان اذربایجان خودمان بنام اسماعیل بود به اتفاق چند کارگر زن ومرد تاجیک مشغول شیرنی پزی بودند .حمید اقا لطف کردند یک چایی با تکه ای از شیرینی تازه اشان برایمان اوردند .شکل و وضع شیرینی دانمارکی ایرانی داشت اما خیلی شیرین تر از شیرینی های ایران بود اقا حمید توضیح داد تاجیک ها از شیرینی که خوب شیرین نباشد زیاد خوششان نمی اید .قیمت شیرینی هایش مناسب بود کیلویی حدودا 35 تا 40 سامانی بود (هر وقت قیمت سامانی می نویسم انرا حدودا تقسیم بر دو کنید قیمت ان به درهم بدستتان می اید ) برای سیگار کشیدن از مغازه امدم بیرون . دیدم بچه های خردسال دختر وپسر انجا مشغول بازی هستند رفتم نزدشان . واقعا بچه های کوچک وخردسال مال هر کجای دنیا که باشند پاک ومعصوم هستند. در این هوای سرد زمستانی با ان پوشش خوبشان زیباتر شده بودند انها را پیش خودم جمع کردم و یک عکس دسته جمعی با هم گرفتیم .عکس را به همه انها نشان دادم خیلی خوشحال شدند البته خوشحالی من به مراتب خیلی بیشتر از انها بود . رفتم بالا ویک جعبه شیرینی خریدم وبه هر کدام از بچه ها دادم گفتند رحمت یعنی متشکریم .

اقا سامان که گاها به اقای حمید در کارهایش کمک میکند کارش تموم شده بود به او گفتم اگه کاری ندارد برویم . سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم . خیلی دوست داشتم روستاهای تاجیکستان را از نزدیک ببینم چون فقط شهر ها نیستند که یک کشور را تشکیل میدهند . روستائیان وشهر های کوچک در هر کشوری نمادی از نوع زندگی پیش شهری هر مردمی است بخصوص اگر بافت ان وسنن ان حفظ شده باشد . برای همین به سامان گفتم ایا این نزدیکی یعنی نزدیک شهر دوشنبه روستایی هست که برویم انجا . گفت بله نیم ساعتی از سمت جنوب شهر دوشنبه برویم میرسیم به روستای سلطان اباد . گفتم پس معطل نکن برویم .

در ابتدای خروجی از شهر دوشنبه به سمت جنوب جاده باریکتر شد مانند جاده های ایران که یک ماشین می اید ویک ماشین میرود هوای کمی غبار الوده بود اما افتابی هر چه به سمت بیرون از شهر میرفتیم طبیعت جلوه های زیبایش را در معرض دید میگذاشت بعد از ربع ساعت به تپه هایی رسیدیم که یواش یواش برفها کنار رفته وسرسبز شده بود مسیر پر وپیچ وخمی که دو طرف جاده بهاری شده بود در مسیر به اتفاق اقا سامان چند بار ایستادیم واز مناظر زیبای ان چند عکس گرفتیم از بالای تپه ها وکوه ؛ شهر دوشنبه از دور پیدا بود مسیر را ادامه دادیم تا به جایی رسیدیم که مجسمه اسبی بر بالای یک دیواری بین راه نصب شده بودیم چند نفر انجا مشغول کار بودند ایستادیم وکمی با یکی از انها که نامش بهادر بود حرف زدیم بهاد خانه اش همان نزدیکی و روی تپه ها بود کشاورز ودامدار بود راجع به هیکل اسب از او پرسیدم گفت کمی جلوتر بروید محل پرورش اسب است واینرا وزارت کشاورزی نصب کرده است . در منطقه یاوران وروستاهای ان ودر بعضی از نقاطق کشور تاجیکستان هرساله مسابقه بز کشی است که در ان شرط بندی هم میشود و به نفرات برتر جایزه خوبی تعلق میگیرد واسب ها در این میان ارزش خوبی دارند .

از بهاد خداحافظی کردیم وراه افتادیم ده دقیقه بعد به روستای سلطان اباد رسیدیم طبیعت انجا مانند روستاهای اطراف تبریز ومراغه وکردستان بود . درختان چنار کنار جاده اینرا مرتب در ذهن من تداعی میکرد . روستا به شکل پراکنده ای در دو طرف جاده بود وقسمتی از روستا در شیب تپه ای قرار داشت که مردم در جای جای ان خانه ساخته بودند کوچه ها اکثرا خاکی و خانه ها اکثر محقر وفقیرانه بود چرخی در یکی دو کوچه روستا زدیم بیشتر خانه ها گلی بود که با خشت های بزرگی به اندازه بلوک سیمانی روی هم چیده شده بود و دیوارهای بیرونی خانه را تشکیل میداد وبرای اینکه بالای این دیوارها وحصارها اسیب کمتری بر اثر برف وباران ببینند با حلبی وچیزهای مختلفی روی ان پوشانده بودند قیمت سیمان گران است و برای همین کمتر از بلوک های سیمانی استفاده شده بود .

در کوچه رد میشدیم که رسیدیم به جایی که پیرزنی به اتفاق بچه یا نوه هایش امده بودند از شیر اب دواخل کوچه اب بردارند فهمیدم که داخل روستا خبری از لوله کشی اب نیست واب اشامیدنی ومورد نیاز خود از این شیرهای عمومی برمی دارند . سامان میگفت قبلا این شیر اب هم نبوده و مردم بیشتر با الاغ از بالای کوه ها وجاهایی که برکه وچشمه ای بوده اب می اردند وخیلی سخت تر از الان بوده است اما چند سال پیش دولت از محل چشمه ها واب گیرها با لوله های بزرگ لوله کشی کرده واب به روستا اورده ودر چند قسمت روستا شیر اب نصب کرده ومردم میتوانند از انجا با حلب وبشکه های پلاستیکی بردارند وبا دست یا ارابه های خود به خانه ببرند . کنار پیرزن و بچه ها ایستادم کمی احوالپرسی کردم بچه ها اول پرهیز میکردند اما برخورد ما و گفتگوی ما باعث شد به ما نزدیکتر شوند ادم ها صمیمی و بی الایشی که روزگار سخت ودشواری سپری میکردند امسال باران خوبی نباریده بود و روستائیان که امیدشان به کشاورزی و محصول است نگران بودند چون در روستا کار دیگری نیست یا بعضی ها چند تا گاو وگوسفند دارند یا زمینی که در ان کشاورزی میکنند . بیکاری در فصل سرما چند برابر میشود . از یک نفر که ان حوالی بود پرسیدم که با این شرایط چگونه امرار معاش میکنید او میگفت مجبوریم بسازیم و یا بچه هایمان اگه موقعیتی برایشان پیش بیاد میفرستیم شهر تا کار کنند یا بفرستیم روسیه تا هم برای خودش درامدی پیدا کند وهم به ما کمک کند . اهالی روستا ادم های سخت کوشی بودند . از کوچه برامدیم تا به بازار چه کوچکی رسیدیم که روستائیان محصولات خودرا میفروختند بازار بی رونقی بود وجمعیت روستا مگر چقدر جمعیت وپول دارد که رونق پیدا کند کل روستا با کناره نشین ها به نظرم سه هزار نفر نمیشد . داخل بازار که قسمتی سر پوشیده وقسمتی باز بود بیشتر زنان وکودکان مشغول کار بودند وسیب و هویج وسیب زمینی و گلابی و تخمه افتابگردان وکفش های زمستانی و کارهای دستی خودشان میفروختند . در امد این اهالی به نظرم بیشتر از 300 تا 500 سامانی نمیشد یعنی 150 تا 250 درهم در ماه .

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود وگرسنه شده بودیم دیدم انطرف بازار یک قهوه خانه محلی که دو میز بیرون از اطاقک گذاشته بود هست رفتیم انجا چیزی بخوریم دیدیم کباب های مختلفی دارد که از قبل پخته بود وزیر یک پارچه در یک سینی چیده بود وسرد سرد بود برای همین صرفنظر کردیم وسوار ماشین شدیم .به سامان گفتم برمیگردیم گفت اقا فرهاد حالا که تا اینجا امدیم اگه کاری نداری وشتابی نیست برویم شهر ما یاوان گفتم چقدر راهه گفت همین مسیر را ادمه بدیم نیم ساعت بعد یاوان هستیم دیدم پیشنهاد خوبیست وبه سمت شهر یاوان حرکت کردیم .

همانطور که به سمت یاوان حرکت میکردیم کنار جاده گاوها وخرهایی در حال چریدن بودند بعضی از این گاوها انقدر دور شده وروی تپه هایی بودند که ادم فکر میکرد اینها گاو نیستند بلکه بزو گوسفند هستند. از سامان سوال کردم که ایا اینها راه خانه خودشان را گم نمیکنند میگفت نه ولی با این وجود صاحبان انها حواسشان هست ومیدانند کجا دنبالش بگردند . در ادامه مسیر به کودکان دختر وپسری برخورد کردیم که یا داشتند از مدرسه می امدند وشاید به مدرسه میرفتند کودکانی که از روستاهای کوچک وکلبه هایی روی تپه ها هر روز به مدرسه میروند وبرمیگردند واکثر انها مجبور هستند در سرما وگرما مسافت زیادی طی کنند تا به مدرسه برسند . شادابی و زیبایی انها وبا هم بودنشان زیبایی این تپه های سرسبز را دوبرابر کرده بود . در این هنگام یاد دانش اموزانی افتادم که در ایران و دبی وبعضی از شهرهای بزرگ ایران با وجودی که ماشین دم درخانه اشان می ایستد تا انها را به مدرسه برسانند اما باز خواب الوده و کسل هستند . جدا رفاه زیادی تنبلی و سستی می اورد .

در مسیری که میرفتیم تعدادی از دختران وپسران که سنینی بین 10 تا 14 ساله داشتند کنار جاده ایستاده بودند و نوعی گل وگیاه خودرو می چیدند کنار پسر نوجوانی ایستادیم دیدم دسته گلی بنفش وسیاه دستش هست پرسیدم این چیه گفت سیاگوش اول فکر کردم سیاووش است واین مربوط به سیاووشان است دوباره پرسیدم گفت سیاگوش . راضی نمیشد عکسی از خودش بگیرم برای همین عکسی از گل سیاگوش ودستان زحمتکش او گرفتم این بچه ها از این سنین ضمن اینکه در کار دام ومحصول به خانواده کمک میکنند سعی میکنند با چیدن این گل ها پولی بدست اورند تا کمک حال خودشان وخانواده اشان باشند .بچه هایی که اگه فرصت وامکان تحصیل داشته باشند میتوانند برای اینده وکشورشان بیشتر مفید باشند .سه سامانی به او دادم وگفت رحمت وبا او خداحافظی کردم دوست داشتم که پول زیادی داشتم واز همه انهایی که با چنین زحمتی کنار جاده ها سیاگوش میفروختند از همه انها خرید کنم .

در ادامه مسیر که بیشتر سرازیری بود جاده ها بواسطه برف وباران وعبور ماشین های سنگین کمی خراب شده بود در انتهای این سرازیری یواش یواش شهر یاوان خودرا نشان داد یاوان شهری بود که کشاورزی ودامداری عمده اشتغال وامرا معاش مردم انشهر بود یک کارخانه سیمان اول ورودی داشت که قدیمی بود وبازگی چینی ها امده اند انرا بازسازی وراه اندازی مجدد کنند در یاوان کشت پنبه زیاد است که بیشتر ان به کشور ترکیه میرود ضمن اینکه گندم ودیگر محصولات نیز دارد چند کارخانه مواد لبنی وغذایی هم هست . شهری با حدود 20 تا 25 هزار نفر جمعیت (البته انطور که اقا سامان میگوید نه بر اساس امار رسمی ) .شهری که میرود فاصله اش را با یک روستای بزرگ کمتر کند .

قبل از اینکه سری به منزل اقا سامان در یاوان بزنیم رفتیم در خیابان اصلی شهر تا ابد یا نیم روزی وبقول ما ایرانیها نهاری بخوریم قهوه خانه ای که انواع کباب ششلیک داشت وغذاهای سنتی خودشان نیز داشت .شکر اب ان معروف بود برای شروع سفارش چایی وشکراب دادیم شکراب مخلوطی از فتیر درسته که در کف یک ظرف مدور چوبی میگذارند وروی ان پیاز وگوجه فرنگی و سبزیجات میریزند باضافه ماست چکیده و روی ان روغن محلی زغن میریزند . شکراب بیشتر شبیه به یک سالاد سنتی مقوی است .غذای بعدی ما کباب دنده در سرکه خوابانده شده گوساله باضافه یک ششلیک گوسفندی بود .

رستورانهایی در تاجیکستان هست که به شیوه سنتی است شما وارد اطاق یا اطاقکی میشوید که وسط ان سفره انداخته اند ودور تا دور ان تشک پهن است و پشتی هایی که معمولا گرد است . این رسم در چند مهمانی ویک عروسی که رفتم نیز دیدم . در این رستوران هم میز داشت وهم اطاقک که بصورت سنتی پهن بود .

نهار که خوردیم سوار ماشین شدیم ورفتیم سمت خانه اقا سامان یکی دو خیابان وچند کوچه رد کردیم تا رسیدیم به منطقه ای که اکثر خانه های انجا قدیمی بود یا لنین ساز بوده یا استالین ساز به نظرم قدمت بعضی از انها به 60 تا 70 سال هم میرسید ظاهر خانه ها زیاد خوب نبود اما هنوز استحکام داشت انگار کسی تاکنون به فکر بازسازی وتعمیرات انها نیفتاده بود واگر تعمیر هم شده بود بیشتر در داخل خانه ها بود خانه اقا سامان که در طبقه سوم بود وباید چندین پله طی میکردیم تا به در خانه اش برسیم نیز وضعیت بهتری از بقیه نداشت سه اطاق داشت که یکی از انها وسایل صاحب خانه در ان بود و یکی اطاق خوابشان ویکی نیز پذیرایی چیزی که فورا نظرم را جلب کرد تعداد تشک ولحاف وپشتی هایی بود که در اطاق مثلا پذیرایی روی هم چیده شده بود حدود 80 دست لحاف وپتو وبالش بود .از اقا سامان پرسیدم اینهمه تشک برای چیه گفت اینجا تو تاجیکستان رسم است بخصوص تو شهرهای کوچک بیشتر ومعمولا عروس با خودش می اورد منزل اقا سامان چنگی به دل نمیزد ولیاقت سامان بیش از این بود اکثر وسایل خانه از اشپزخانه گرفته تا حمام وتوالت کهنه وفرسوده بود فقط در ورودی انهم شاید به لحاظ ایمنی بهتر از بقیه چیزها بود اقا سامان خودش هم حرف های منو قبول داشت میگفت باید برم یه جای بهتری وجمع وجوری تری برای خودم دست وپا کنم . فقط فرقی که شاید با بقیه داشت این بود که اقا سامان افتابه ای برای شستشوی بعد از توالت داشت .

نیم ساعتی منزل ایشان بودیم وامدیم پائین منزل تو ی کوچه بچه ها داشتند بازی میکردند بازی شش خونه به سبک وسیاق ما ایرانیها وخیلی از مناطق دیگر جهان انگار این بازی بین المللی است چون خیلی از کشورها این بازی را دارند ایکاش کسی پیدا میشد واین بازی که مورد علاقه دخترها وپسرها وکودکان است رسمی میکرد وبصورت مسابقات در مدارس اجرا میشد و فقط توی محلات نبود . کمی با بچه های انجا چخ چخ (حرف زدن ) کردم وسوار ماشین شدیم .

از بین صحبت های سامان فهمیدم که در یاوان مصرف مواد مخدر هم هست وبنک وحشیش زیاد شده وسوداگران ومافیای مواد مخدر در حال رخنه وگسترش بساط فساد در این شهر هستند میگفت مافیایی که در افغانستان است سعی کرده از این طریق واز این مسیر مواد مخدر را رد کند. میگفت دولت سعی وتلاش زیادی کرده ومیکند تا جلوی این مافیا را بگیرد وتعداد زیادی نیز دستگیر کرده است اما مشکل بزرگ در بیکاری وفقر است که اگر ادامه پیدا کند.افراد بیشتری بدام این باندهای مافیایی ومواد مخدر می افتند .

قبل از اینکه از شهر خارج شویم رفتیم زافراتکه (زافراتکه که به زبان روسی است به معنی پمپ بنزین است .البته تاجیک ها نام جدیدی برای پمب بنزین گذاشته اند بنام نقطه فروش سوزانش که کمتر مصطلح است ) اقا سامان که 8سال در یاوان بوده مثل بچه محل ها با افراد انجا برخورد میکند وخیلی ها را میشناسد کنار پمپ بنزین شسشوی ماشین نیز بود که دوستش بود وماشینش نیزانجا شست و بعد از ان از شهر یاوان به سمت شهر دوشنبه حرکت کردیم .

.ساعت سه وربع بعد از ظهر از یاوان حرکت کردیم . در مسیر برگشت در سربالایی ها تعداد زیادی گاو دیدیم و ماشین های باری که اکثرا روسی وقدیمی بودند ماشین هایی که شاید پنجاه سال یا بیشتر در این جاده ها در رفت وامد بودند

در برگشت احساس عجیبی داشتم با وجودی که من ایرانی بودم واین سفر دوم من به کشور تاجیکستان بود وکلا یک وماه ونیمی در این کشور تاکنون زندگی میکردم اما انها را ومردم این سرزمینرا غریب نمی دانستم ودوست داشتم مردم وضع بهتر ومناسبتری پیدا کنند دوست داشتم که با انها بیشتر وبیشتر بنشینم ومثل یک اشنا وکسی که احساس مشترک دارد با انها در مشکلات وزندگی اشان سهیم باشم البته این احساس خوب وانسانی است اما من فعلا فقط مسافر بودم ودر حال گشت وگذار در قسمتی از این سرزمین ومطمئنا هنوز وقت لازم بود تا با سنن واداب وزندگی انها بیشتر اشنا شودم .

ساعت چهار ونیم رسیدیم دوشنبه ورفتیم به مغازه قنادی حمید اقا . پسر بچه ها جلو در مغازه بازی میکردند بازی چلیک دنگل chelik dangal که ما ایرانیها الک دولک میگوییم وما اهالی شهر اوز به ان میگوئیم بازی چکل chakol . یا دارچکل . .پسری که به اتفاق چند نفر دیگر جلو مغازه بازی میکرد قواعد خاصی برای این بازی نمیدانست ولی من مطمئن هستم که بازی ها در هرکجا ی جهان دارای قواعد خاص ان محل هستند .این پسر بچه که خیلی زبل بود حتی اجازه به دوستانش هم نمیداد که بازی کنند وفقط خودش بازی میکرد وانها چوب پرت شده را دوباره برایش پس میفرستادند . .

بازی الک دولک در ایران بازی دسته جمعی است که معمولا بین سنین 10 تا 17 ساله و در دو گروه بازی میکنند البته در بعضی از شهرهای ایران این بازی بین مردان ودر بیابانها وایام تعطیل نیز هست وکلا بازی الک دولک بازی است مردانه .اجزای این بازی شامل دو تکه سنگ یا چاله ای که بدین منظور کنده میشود . یک قطعه چوب ده سانتی با قطری حدودا یک تا یک ونیم اینج که دو سوی چوب را تیز میکنند و یک چوب بلند که حدودا یک متر وگاه کمتر است .اما انچه مهم است وجود این نوع بازی در تاجیکستان وشاید در کشورهای همجوار ودیگر نقاط دنیا باشد ونشان میدهد که بازی ها دارای قدمتی بسیار طولانی هستند که شاید به هزاران سال برسد . وخوب خواهد بود اگر این بازیها بصورت رسمی تری برگزار شود ودر مدارس به بچه ها اموزش داده شود وبصورت قاعده مند اجرا گردد .

امروز روز پرخاطره ای بود که هرگز فراموش نخواهم کرد

عکس های این قسمت را اینجا ببینید

کاخ نوروز ومحوطه ان

در مسیر دوشنبه به شهر یاوان که شهر دوشنبه از روی تپه ها پیداست

روستای سلطان اباد و برداشتن اب با گالن ودیدار با کودکان

گل سیاگوش و نمایی از روستای سلطان اباد

صرف نهار در شهر یاوان در ترب خانه کوشان

برگشت از یاوان /بازی چلیک دنگل یا همان الک دولک ایرانی ونام اوزی ان دارچکل

چون تعداد عکس ها زیاد بود مجبور شدم انها را چند تایی کنم

ادامه دارد .

برچسب: نویسنده: جمشید رضایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1395 ساعت: 4:49

صفحه بندی